تبليغاتX
مورچه

مورچه

شعر و داستان برای شما کوچولوهای خوب

ماهی کوچولوی دختر عزیزم غزل

سلام به دخترا و پسرای عزیزم

اول می ریم سراغ تولد، تولد باران کوچولو که مامانیش دوست و همکار من هست...این  باران جونی تولدت مبارک ...

 

خوب بقیه ی کوچولوها تا اونجایی که دیدم فقط باران اسفندی بود! اگر شما هم هستید بگید اضافه کنم!

 

بچه های عزیز

تا چند وقت دیگه سال جدید شروع می شه! یه سال جدید... همه بزرگ تر می شید و همه چی از اول شروع می شه! درختا لباسشونو عوض میکنن گلهای خوشگل دوباره خودشونو نشون می دن و همه چی از اول...

شما هم سفره ی هفت سین دارید و جشن می گیرید سال نو رو...

 

سفره ی هفت سین دخترکم غزل

اما ترانه ی کودکانه ای که تقدیم به همه ی بچه های دنیا و دخترم ! بچه ها خاله خیلی به دعاهاتون احتیاج داره این روزا... ترانه:

 

بارون می باره

از تو آسمون

می شینه رو حوض

باروون...باروون

 

قطره های ریز

مثل ِ ستاره

جدا می شن هی

از ابر ِ پاره

 

من هِی می خندم

سال ِ جدید ِ

سالی که که می گن

هیشکی ندیده

 

نمی دونیم که

امسال چی میشه

اما قشنگن

روزا همیشه

 

سفره ی هَف سین

ماهی ِ شیطون

سنجد و سبزه

سکه و گلدون

 

سال جدید ِ

سال جدید ِ

یه هدیه ی خوب

بابا خریده

 

باید شاد باشیم

فصل ِ بهار ِ ...

فصلی که هیشکی

غصه نداره

 

وقتی دوستِمون

دِلش می گیره

دست ِ خودش نیست

اون بی تقصیره

 

باید قول بدیم

به هم بچه ها

با هم دوست باشیم

هَمَش از حالا...

 

 

کوچولو ها به دوستاتون هم بگید که وبلاگ مورچه به روز شده چون خاله این روزا نمیتونه بهشون اطلاع بده 

 

کودکانه / دخترم غزل

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:12  توسط آزاده بشارتی  | 

 

 

ما کوچولوها باید همدیگر را دوست داشته باشیم ...

اول از همه اینکه  تولد فاطمه زهرا  کوچولوی خوشگله! تولدش مبارک...

عکس فاطمه زهرا ، از تو وبلاگش برداشتم:

 

 

همه ی شما کوچولوها رو خیلی دوست دارم و برام عزیزید! فقط یه کم وقتم برای خبر رسانی به همه کمه! پس شما هم به خاله کمک کنید تو خبر رسانی و به دوستاتون خبر بدید تا هیشکی ناراحت نشه!

خوب ببینید خاله ی شاعر امروز چه شعری رو براتون انتخاب کرده:

 

آدم برفی ِ من رو

خورشید خانوم دزدیده!

از د ِل ِ من کوچیک تر

هیشکی هنوز ندیده

 

دوست ِ خوب ِ عزیزم

آدم برفی ِ زیبا

قول دادی هرگز نری

منو نذاری تنها

 

توی حیاط افتاده

دکمه های لباست

منم هنوز منتظر...

منتظر ِ تماست

 

بهم بگو کجایی

تو آسمون یا زمین؟

فقط یه کم نگا کن

اشکای من رو ببین

 

آدم برفی می دونی

توی دلم دوست دارم

وقتی دلم می گیره

رو دست ِ تو ببارم!

 

برات یه عاااالمه شعر

از ته ِ دل می خونم

قول بده برگردی خوب؟

منتظرت می مونم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:2  توسط آزاده بشارتی  | 

 

 

آزاده

 

سلام کوچولو های خوب

دوستتون دارم و امروز فکر کردم که باید براتون شعر بگم و ماماناتون یا خودتون بخونید و اگه که دوست دارید وقتی بزرگ شدید شاعر شید بهتون کمک کنم... چون شما بهترین آدمای روی زمین هستید .

 

 

مادر بزرگ پیر من

یه عمره مهمون نداره

حتی حیاط خونمون

نعنا و ریحون نداره

 

دلم می خواد داد بزنم

که آسمون آبی بشه

هوای پشت بوممون

همیشه آفتابی بشه

 

دلم میخواد خدای خوب

یه دوست برام پست بکنه

یه خونه از مهر و صفا

یک شبه درست بکنه

 

خسته شدم از بس دیدم

که مامانم دلواپسه

می گه بابات میاد ... آره

خلاصه یک روز می رسه

 

دستای مامان می دونن

چقـــــــدر زحمت میکشه

باید که جبران بکنیم

خدا کنه یه روز بشه...

 

اشکال نداره که مامان

برام عروسک نخره

مهم اینه دوسَم داره

هی منو به  پارک می بره

 

با سَبَدِش رفته بابا

توش ُ  پر از غزل کنه

میاد دوباره ، میدونم

تا منو باز بغل کنه...

 

 

کوچولو های گلم ، بچه های خوبی باشید و حرف بزرگ تر هاتونو گوش کنید... و مواظب چشمای قشنگتون باشید...

نکته: بچه ها روز تولدتون رو بگید که هروقت تولدتون شد تو وبلاگ براتون جشن تولد بگیرم.

                                                                         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:29  توسط آزاده بشارتی  |