
مورچه
شعر و داستان برای شما کوچولوهای

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستای خوب دنیای یک فرشته حالتو ن خوبه؟
بالاخره سرم کمی خلوت شد تونستم امشب آپ کنم ![]()
خب بریم سراغه نقاشیام![]()
قورباغه و لاک پشت جو گیر
تکنیک(مداد رنگی رو ی مقوای گراف)
زمینه پشت تصویر تو اسکن دورنگ شده نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟
سعی کردم درستش کنم ولی دیدم بافته زمینه خراب میشه ![]()

فیلی وموش کوچولو البته اگه دیده بشه یکم دقت کنی پیداش میکنی ماشالا اقا فیله
نازی بچمون داره میره مهد کودک الهی کیفشو نگاه![]()
لیسانس صنایع دستی از دانشکده هنر و معماری شیراز .
و اینکه
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده است..
مادر مهربونم
یه کیک تازه پخته
به مورچه های شیطوون
نمیدونم کی گفته
کنار بشقاب کیک
قطار شدند مورچه ها
مامان و بابا مورچه
با همه ی بچه ها
تو دست هر مورچه ای
یه تکه از کیک ماست
سر ِِبردن اونها
بین مورچه ها دعواست
تا نرسیده مامان
باید برند از اینجا
کیکِ قشنگ امروز
باشه برای اونها
ببین تو بشقابِ کیک
پر از جا پای مورچه است
حتما الان کیکمون
با مورچه ها تو کوچه است .

داستانی از امیدرامی خوانیم بچه ها
قطره آب
قطره آب از آسمان پایین آمد ، ناگهان دید که در دریا است و پیش بقیه ی قطره های دریا ، زندگی میکند و دید که شور شده است او میخواست به بالا برود تا به خورشید بگوید که مرا با بقیه ، ابر کن اما نمی توانست به بالا برود و حرفش را به خورشید بگوید . قطره ی آب وقتی میخواست فکر کند یک جا می نشست و دستش را به چانه میزد و فکر می کرد او همین کار را هم کرد و پس از چند دقیقه با فریاد بلندی گفت : فهمیدم .
او پیش آقای نهنگ رفت و گفت : لطفا مرا بخورید و با سوراخ بالای سرتان به بالا پرتاب کنید . نهنگ گفت : نه من این کار را نمی کنم حتی اگر صد ماهی هم به من بدهی. با کلمه ی ماهی جرقه ای در ذهن ِ قطره آب زد با خود اندیشید که باید وقتی نهنگ میخواهد ماهی بگیرد من هم بین ماهی ها بروم تا نهنگ بدون اینکه بخواهد من را در دهان خود برده و آب اضافی را همراه با خودم بالا بریزد . پس قطره بین ماهیی ها رفت و وقتی که نهنگ خواست ماهی ها را بگیرد او هم در دهان بزرگ نهنگ رفت و سپس نهنگ پس از خوردن ماهی ها آب های اضافی را از طریق سواراخ خیلی بزرگ بالای سرش بالا ریخت و قطره آب هم با بقیه به بالا رفت ، در همان موقع چشم قطره آب به خورشید افتاد و از او تقاضا کرد که او را تبدیل به ابر کند ، خورشید گفت : امروز زیاد ابر درست کرده ام و حالا باید غروب کنم . فردا وقتی که طلوع کردم تو همین جا به سطح آب بیا تا تو را ابر کنم . قطره آب هم پذیرفت و صبح اول وقت که خورشید طلوع کرد به سطح آب آمد و خورشید او را با چندین قطره دیگر ، ابر کرد . و ابر به هوا رفت . بعد از چند روز قطره آب از اینکه همش بالا بود و منتظر روزی بود که ابر سنگین شود و باران بریزد و به دریا بیفتد نگران بود .
ولی از اینکه دیگر شور نیست ، خوشحال بود . پس دوباره نشست و دستش را زیر چانه اش زد و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا به نتیجه رسید .
رفت پیش باد و از او خواهش کرد که او را به یک جای دیگر ببرد ولی باد حرف او را قبول نکرد و باز هم قطره آب ناراحت و غمگین نشست و فکر کرد و با خود گفت : بهتر است از خورشید در خواست کنم که به باد بگوید من را فوت کند و به جای دیگر منتقل کند پس رفت پیش خورشید .
به او گفت : خواهشی داشتم میتوانید به باد بگویید مرا به جایی دیگر ببرد ؟
باد از تو حرف شنوی دارد مثلا دوست ِ چندین ساله هم هستید .
خورشید گفت : باشه ، قبول میکنم .
خورشید پیش باد رفت و حرف های قطره آب را به او گفت .
باد هم گفت چون تو دوست چندین ساله من هستی قبول میکنم . سپس باد قطره ی آب را از دریا ، کوه ، جنگل و صحرا گذراند تا به شهر رسید .
باد از قطره آب خداحافظی کرد و قطره ی آب هم از او تشکر کرد .
باد از آنجا دور شد .
هنگامی که قطره آب مشغول ِ تماشا کردن شهر بود ناگهان ابرها سنگین شدند و شروع به باریدن کردند . و قطره آب در فاضلاب افتاد .
او دوست نداشت آنجا باشد زیرا آنجا کثیف و پر از لجن بود . او چند روزی تحمل کرد و بعد اداره آب و فاضلاب او و هزاران قطره دیگر را تصفیه کرد او خوشحال بود . چون نه در حرکت بود ، نه شور بود و نه کثیف و از حیوانات خودخواهی مانند نهنگ هم دور بود . او به نحوه زندگی که داشت بسیار راضی بود که حتی بعضی موقع آنقدر مغرور می شد که از خودش افسانه ها می ساخت و برای بقیه قطره ها آن ها را می گفت .
قطره ها هم از افسانه های او خوششان آمده بود و آوازه ی قطره ی آب به دریا و چشمه ، رود و ... رسیده بود .
حالا او با افسانه تعریف کردن سرگرمی خوبی پیدا کرده بود و معروف ترین قطره ی جهان بود . او دیگر به هدفش رسیده بود
سلام به دخترا و پسرای عزیزم
اول می ریم سراغ تولد، تولد باران کوچولو که مامانیش دوست و همکار من هست...این باران جونی تولدت مبارک ...
خوب بقیه ی کوچولوها تا اونجایی که دیدم فقط باران اسفندی بود! اگر شما هم هستید بگید اضافه کنم!
بچه های عزیز
تا چند وقت دیگه سال جدید شروع می شه! یه سال جدید... همه بزرگ تر می شید و همه چی از اول شروع می شه! درختا لباسشونو عوض میکنن گلهای خوشگل دوباره خودشونو نشون می دن و همه چی از اول...
شما هم سفره ی هفت سین دارید و جشن می گیرید سال نو رو...
اما ترانه ی کودکانه ای که تقدیم به همه ی بچه های دنیا و دخترم ! بچه ها خاله خیلی به دعاهاتون احتیاج داره این روزا... ترانه:
بارون می باره
از تو آسمون
می شینه رو حوض
باروون...باروون
قطره های ریز
مثل ِ ستاره
جدا می شن هی
از ابر ِ پاره
من هِی می خندم
سال ِ جدید ِ
سالی که که می گن
هیشکی ندیده
نمی دونیم که
امسال چی میشه
اما قشنگن
روزا همیشه
سفره ی هَف سین
ماهی ِ شیطون
سنجد و سبزه
سکه و گلدون
سال جدید ِ
سال جدید ِ
یه هدیه ی خوب
بابا خریده
باید شاد باشیم
فصل ِ بهار ِ ...
فصلی که هیشکی
غصه نداره
وقتی دوستِمون
دِلش می گیره
دست ِ خودش نیست
اون بی تقصیره
باید قول بدیم
به هم بچه ها
با هم دوست باشیم
هَمَش از حالا...
«آزاده بشارتی»
کوچولو ها به دوستاتون هم بگید که وبلاگ مورچه به روز شده چون خاله این روزا نمیتونه بهشون اطلاع بده
ما کوچولوها باید همدیگر را دوست داشته باشیم ...
اول از همه اینکه تولد فاطمه زهرا کوچولوی خوشگله! تولدش مبارک...
عکس فاطمه زهرا ، از تو وبلاگش برداشتم:
همه ی شما کوچولوها رو خیلی دوست دارم و برام عزیزید! فقط یه کم وقتم برای خبر رسانی به همه کمه! پس شما هم به خاله کمک کنید تو خبر رسانی و به دوستاتون خبر بدید تا هیشکی ناراحت نشه!
خوب ببینید خاله ی شاعر امروز چه شعری رو براتون انتخاب کرده:
آدم برفی ِ من رو
خورشید خانوم دزدیده!
از د ِل ِ من کوچیک تر
هیشکی هنوز ندیده
دوست ِ خوب ِ عزیزم
آدم برفی ِ زیبا
قول دادی هرگز نری
منو نذاری تنها
توی حیاط افتاده
دکمه های لباست
منم هنوز منتظر...
منتظر ِ تماست
بهم بگو کجایی
تو آسمون یا زمین؟
فقط یه کم نگا کن
اشکای من رو ببین
آدم برفی می دونی
توی دلم دوست دارم
وقتی دلم می گیره
رو دست ِ تو ببارم!
برات یه عاااالمه شعر
از ته ِ دل می خونم
قول بده برگردی خوب؟
منتظرت می مونم...
«آزاده بشارتی»
سلام کوچولو های خوب
دوستتون دارم و امروز فکر کردم که باید براتون شعر بگم و ماماناتون یا خودتون بخونید و اگه که دوست دارید وقتی بزرگ شدید شاعر شید بهتون کمک کنم... چون شما بهترین آدمای روی زمین هستید .
مادر بزرگ پیر من
یه عمره مهمون نداره
حتی حیاط خونمون
نعنا و ریحون نداره
دلم می خواد داد بزنم
که آسمون آبی بشه
هوای پشت بوممون
همیشه آفتابی بشه
دلم میخواد خدای خوب
یه دوست برام پست بکنه
یه خونه از مهر و صفا
یک شبه درست بکنه
خسته شدم از بس دیدم
که مامانم دلواپسه
می گه بابات میاد ... آره
خلاصه یک روز می رسه
دستای مامان می دونن
چقـــــــدر زحمت میکشه
باید که جبران بکنیم
خدا کنه یه روز بشه...
اشکال نداره که مامان
برام عروسک نخره
مهم اینه دوسَم داره
هی منو به پارک می بره
با سَبَدِش رفته بابا
توش ُ پر از غزل کنه
میاد دوباره ، میدونم
تا منو باز بغل کنه...
«آزاده بشارتی»
کوچولو های گلم ، بچه های خوبی باشید و حرف بزرگ تر هاتونو گوش کنید... و مواظب چشمای قشنگتون باشید...
نکته: بچه ها روز تولدتون رو بگید که هروقت تولدتون شد تو وبلاگ براتون جشن تولد بگیرم.









.jpg)


